|
یکی بود یکی نبود،،٬! غیر از خدا هیچکی نبود،،،!
تعجب نکنید نمی خوام واستون داستان بگم...
می خوام از فیلم جدیدم براتون بگم، فقط می خوام آخر فیلممو شما برام بگید، چون هنوز پایانی براش پیدا نکردم...
داستان فیلم از گذشته شروع میشه، در زمان حال اتفاق می افته و پایانش در زمان آینده است و شما پایانش را برای من بگید...
روزــــ داخلی ــــ دنیا
[هوای مه آلود کم کم داشت روشن می شد، که یه صدای مهربان و دوست داشتنی شنید ه می شود...]
ـــ فرمود: همه آماده اید؟ بایدبرای زندگی وارد زمین شوید!
ـــ همه سر بلند کردن که "ای بزرگ، مارو در این وادی تنها نذار که ما از زیستن در زمین می هراسیم،اونجا دنیای تاریک و غریبی است..."
ـــ فرمود: بدانید که شماها با هم دوستید و باید با هم دوست بمانید. یار و یاور همید، با گریه هم گریه کنید، با خنده هم خنده، با هم شادی کنید...به هم نخندید و بدانید که من در زندگی شما همیشه حضور دارم...
[نما کم کم فید می شود و صدا آرام آرام قطع می شود]
[روزــــ داخلی ــــ زمین]
[نمایی از زمین که کم کم روشن می شود، سر و صدای پرنده ها، ماشین ها، رفت و آمد آدم ها]
آدمها وارد زمین شدند، اما نصیحت های خداوند را فراموش کردند و به دوستی های هم خیانت کردندُ، دل همو شکستند، به هم دیگه توهین کردند، ارزش هاشون رو زیر پا گذاشتند و همدیگه رو فراموش کردند و به دوستی هم توهین کردند...
[روزــــ داخلی ــــ ذهن تو...]
پایانش رو تو بنویس...
|