تبليغاتX
مردی که بعضی وقتها فیلم می شود
مردی که بعضی وقتها فیلم می شود

...خداهست...


افسانه خورشید خانوم و آقا دیو شب...

خدا رحمت کنه مادر بزرگم،همیشه وقتی میرفتم خونه شون این داستان رو واسم تعریف میکرد ولی هیچوقت آخرشو واسم نگفت...مادر بزرگم مرد و پایان این افسانه را واسم تعریف نکرد...خدا رحمتش کنه...منم میخوام این داستان  ناتمام رو واسه شما تعریف کنم...!
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود...اونور جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن اونور روزای تاریک پشت این دیار روشن یه شهری بود که یک خورشید خانوم نازی داشت،مردم اون شهر اونو خیلی دوست داشتند و همیشه با طلوع اون بیدار میشدند و با غروبش میخوابیدند،خورشید خانوم با همشون حرف میزد و به حرفاشون گوش میکرد و مرحم رازشون بود و درد دلشونو دوا میکرد،تا اینکه سروکله آقا دیو شب پیدا شد و دل به خورشید خانوم داد و ازاش خواستگاری کرد...
دیو شب  خیلی کلک بود و دل خورشید خانوم رو قاپید،خورشید خانوم درگیر دل دیو شب شد و دوستای خوبشو فراموش کرد و ازاشون فاصله گرفت،دیگه طلوع نمیکرد و به دوستای خوبش توجه نمیکرد،سرمای شدیدی اومد و از خورشید خانوم خبری نبود...
تا اینکه دوستای خورشید خانوم تصمیم گرفتن اونو از بلایی که داشت به سرش می اومد با خبر کنن،رفتن توی دشت دست همو گرفتن و با هم این شعر و واسه خورشید خانوم خوندن تا  دست کم صداشونو بشنوه...خورشید خانوم،خورشید خانوم شب اومد خواستگاری ما روفراموش نکنی رو حرفمون  پا نزاری،خورشید خانوم یه وقت نری کنیز  دیو شب بشی، ساده نشی گول نخوری همسر میرغضب بشی ...
تو قصر دیو شب باید با بی چراغی سر کنی ، این همه عاشق رو باید دوباره دربدر کنی ،ما عمریه خاطر خواه نور شماییم به خدا دنبال یک رشته از اون نور طلاییم به خدا ...خور شید خانوم ، خورشید خانوم خواستگارت قلابیه به فکر قیچی کردن اون نورهای آفتابیه ...
میگن شما منتظرین تا شب ستاره دار بشه ، دل سیاهش مثل ما عاشق و بیقرار بشه ، خورشید خانوم باور نکن این کلک دوباره رو ما خیلی وقته می شناسیم این شب بی ستاره رو ...
حتی اگه بگی بمیر شب جواب رد نمیده اما دیگه دیدنتون به عمر ما قد نمی ده، این شب تاریک و کلک هفتاد و هفت تا جون داره میمیره اما به قصه مون پا می ذاره ...
خورشید خانوم طلوع کنید تا که این شب اینجا نمونه خروس واسه طلوعتون دوباره آواز بخونه .... 
همیشه مادربزرگم تا اینجا تعریف می کرد و من خوابم می برد و هیچ وقت پایان داستانو نفهمیدم ، خدا رحمتش کنه...

Sat 17 Dec 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |

فصل زندگی...

زندگیه ما آدما از فصل زیادی تشکیل شده،در واقعه این فصلها هستند که زندگی و دنیای ما رو میسازن،البته منظورم از فصلها این فصول پاییز و بهار و...غیره نیست!بلکه منظورم دورانها،موقعیتها و زمانهایی است که ما درون آن قرار داریم و یا قرار میگیریم،مثل فصل دوست شدن و دوشت پیدا کردن،فصل قهروآشتی،فصل سختی کشیدن،فصل عاشق شدن وغیره...اینا قسمتهایی از زندگیمون هستن که تجربه شون کردیم و باهاشون درگیر بودیم،چه خوب چه بد!!!زندگیه همه آدما از این فصلها درست شده،جرالد مک لوهان میگه:من در زندگی به دنبال فصلهای زیادی هستم،من فصل دوست شدن و دوست داشتن زندگیم رو خیلی دوست دارم،چون با آدمهای زیادی آشنا شدم... و سیلوستر میشل در مورد فصل عاشقیش میگه:من از این فصل با تمام خاطرات خوب و بدش متشکرم،چون معتقدم عشق فرصتی است برای پرواز کردن و بعد به زمین خوردن هر کسی این شانس رو ندارد که پرواز کند و به زمین بخورد، تو این شانس رو به من دادی... منم دارم وارد فصل جدیدی در زندگیم میشم و اون رو شروع میکنم،میخوام فصلهای گذشته زندگیم رو به تاریخ بسپارم و سایه شون از ذهنم پاک کنم و فقط تجربه شون کرده باشم...به خاطر همین به هشون میگم:واسه من گل نفرستین دیگه دوستتون ندارم نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم میدونی مییونمون هرچی بود گذشت و رفت،اون بهاره آشنایی خیلی زود گذشت و رفت!دیگه از دوستت دارم حرفی نزن آخه عشقی نیست میون تو و من،خنده های تو فریب گریه های تو دوروغ،تو چی بودی واسه ی من یه چراغ بی فروغ...به خاطر همین ها خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم گفته بودم عاشقم،خب حرفمو پس می گیرم...خیال نکن نمونی کارم دیگه تمومه،لیلی فقط تو قصه ست مجنون دیگه کدومه؟کی میگه تو نباشی ستاره بی فروغ،بذار همه بدونن که عاشقی دروغه...تو آدمی می خواستی که حرفتو بخونه به پای تو بسوزه،برای تو بمونه...عروسکی می خواستی رو طاقچتون بذاریش وقتی بازیت تموم شد کنج اتاق بذاریش...دیگه برای موندن اتاق تو شلوغه،عروسکها بدونید که عاشقی دروغه،عروسکها بدونید که عاشقی دروغه !!!

این نظر منه،نظر تو چیه؟؟؟

 

Tue 6 Dec 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |

داستان زندگی...

یکی بود یکی نبود،،٬! غیر از خدا هیچکی نبود،،،!

تعجب نکنید نمی خوام واستون داستان بگم...

می خوام از فیلم جدیدم براتون بگم، فقط می خوام آخر فیلممو شما برام بگید، چون هنوز پایانی براش پیدا نکردم...

داستان فیلم از گذشته شروع میشه، در زمان حال اتفاق می افته و پایانش در زمان آینده است و شما پایانش را برای من بگید...

روزــــ داخلی ــــ دنیا

[هوای مه آلود کم کم داشت روشن می شد، که یه صدای مهربان و دوست داشتنی شنید ه می شود...]

ـــ فرمود: همه آماده اید؟ بایدبرای زندگی وارد زمین شوید!

ـــ همه سر بلند کردن که "ای بزرگ، مارو در این وادی تنها نذار که ما از زیستن در زمین می هراسیم،اونجا دنیای تاریک و غریبی است..."

ـــ فرمود: بدانید که شماها با هم دوستید و باید با هم دوست بمانید. یار و یاور همید، با گریه هم گریه کنید، با خنده هم خنده، با هم شادی کنید...به هم نخندید و بدانید که من در زندگی شما همیشه حضور دارم...

[نما کم کم فید می شود و صدا آرام آرام قطع می شود]

[روزــــ داخلی ــــ زمین]

[نمایی از زمین که کم کم روشن می شود، سر و صدای پرنده ها، ماشین ها، رفت و آمد آدم ها]

آدمها وارد زمین شدند، اما نصیحت های خداوند را فراموش کردند و به دوستی های هم خیانت کردندُ، دل همو شکستند، به هم دیگه توهین کردند، ارزش هاشون رو زیر پا گذاشتند و همدیگه رو فراموش کردند و به دوستی هم توهین کردند...

[روزــــ داخلی ــــ ذهن تو...]

پایانش رو تو بنویس...

 

Tue 29 Nov 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |

خداوند فرمود...

 
خداوند فرمود:

خلق را آفریدم،ده گروه شدند،به آنها دنیا را عرضه کردم نه گروه به دنیا رو کردند    

ویک گروه باقی مانندند.

به آن یک گروه بهشت را نشان دادم،ده گروه شدند،نه گروه به بهشت رو آوردند

 ویک گروه همچنان باقی مانندند.

به آن یک گروه یک دوزخ را عرضه کردم،ده گروه شدند،نه گروه از بیم  دوزخ رمیدند

 ویک گروه همچنان باقی مانندند.

گفتم:ای بندگان من،شما نه به دنیا،نه به بهشت و از دوزخ هم  که رمیدید! طالب

چه چیزی هستید؟

همه سر بلند کردند و گفتند: تو خود بهتر می دانی که ما طالب چه هستیم!      

علی(ع) فرمود: پرستندگان خدا سه دسته اند:


یک عده به امید بهشت، خدا را می پرستند؛ آنان تجارت پیشه گانند


عده ای دیگر از ترس جهنم خدا را می پرستند؛ آنان ترسوهایند.


و گروه سوم آنانند که خدا را به خاطر خود او عبادت می کنند؛ اینان آزادگانند.

باشد که از گروه سوم باشیم!!!

 

شما جزء کدام گروه هستید؟                                                     


Wed 23 Nov 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |

زندگی...

 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود...

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد...

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد...

 زندگی هندسه ساده تکرار نفسهاست ...

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است،پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من

 است...

آری،آری،زندگی زیباست...

ما باید خوب نگاهش کنیم...پس بیایم گوهر خویش را  هویدا کنیم،کمال این است و

 بس،خویش را در خو یش پیدا کنیم کمال این است و بس...

Wed 23 Nov 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |

مرد سفر...

 

 

سسسسسسسسسسسسسسسلام!!!

این شعر رو بخونید و احساستون رو بگید...

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی،خواب و سرابی،گفتی که

 من با تو ولیکن تو نقابی اما نقابی،فریاد کشیدم

تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیایی،فریاد

 کشیدم تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیایی...

چون همسفر عشق شدی مرد سفر

باش،مرد سفر باش...

                                            

 هم منتظر حادثه ام فکر خطر باش فکر

خطر باش...

 گفتم که عطش می کشتم در تب صحرا گفتی که مجوی آب و

 عطش باش سرو پا،گفتم که نشانم بده گرچشمه ای آنجاست ...

گفتی چو شدی تشنه ترین ،قلب تو دریاست گفتم که در این راه

 کو نقطه ی آغاز گفتی که توای تو خود پاسخ این راه...

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش،مرد سفر باش...

 

شما چطورفکر می کنید...آیا شما هم مرد سفرید؟؟؟

Wed 23 Nov 2005 توسط Mazyfilm Photo Agency |



من یه فیلمسازم که عکاسی رو دوست دارم.خیلی اتفاقی وارد کار عکاسی شدم.فارغ التحصیل رشته عکاسی خبری و کارگردانی نمایشم.سینما رو هم خیلی دوست دارم...





هر گونه استفاده از عکسهای این وبلاگ بدون اجازه عکاس ممنوع میباشد
و پیگرد قانونی دارد!!!






...در زندگی به دنبال حقیقتی باش که تو را به آن سوی ابدیت سوق دهد...


آنچه که از سرنوشت ما پنهان است تدبیریست که در آن سوی ابدیت نهفته است...




برای رسیدن به آنچه که در دل داری بابد از غیرممکنها بگذری...




mazyfilm@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme