ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم صبح ها که از خواب پا می شیم
نقاب به صورت می زنیم، یکی معلم می شه و یکی می شه خونه بدوش
یکی ترانه ساز می شه،یکی می شه غزل فروش...
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفعه سر بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب
نقش یه دریچه رو،رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
می خوام این ترانه رو،رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو اره کنم جای خودم داد بزنم
داستان شعر نقاب داستان آدمایه که مجبورن خودشون نباشن،به دلیل فشارهای جنبی از هر بابتی مجبورن صبحها که از خواب پا می شن به هر دلیلی نقاب به صورت بزنن،یکی معلم می شه،یکی ترانه ساز،یکی می شه غزل فروش،...
شما چطور؟
|