|
یکی بود یکی نبود غیراز خداوند بخشنده مهربان ه یچ کس نبود !پدربزرگم می گفت اون قدیما،اون دوردستها،اون ور دنیا یک شهربرزگ شلوغی بود که آدمهای زیادی توش زندگی می کردند آدمهایی که همدیگر را خیلی دوست داشتند پر از عاطفه بودند، اینقدر عاطفه آدمها زیاد بود که هم نامدار بود و هم پدیدار بین آدمهای این شهر افسانه نازنینی بود که خیلی دوستش داشتند و حاضر بودند واسش هر کاری را انجام دهند، اما یک دفعه سر و کله یک غول موذی و موذور پیدا شد که اون آقا غوله بی تربیت بود! که به آدمهای آن شهر گفت می خواهم یه چیزایی را به شما ثابت کنم اون گفت من می خواهم بهتون بگم که شماها خیلی متظاهرین خیلی دور روین و همش پشت سر همدیگه حرف می زنید جرات ندارید که حرفاتونو مقابل آدم بزنید اما آدمهای شهر قبول نکردند و گفتند که ما سالها اینجوری هستیم و با هم دوستیم و این افسانه را قبول داریم آقا غوله بی تربیت هم شروع کرد به اذیت کردن آدمهای اون شهر هر روز با یکیشون بود و ناراحتشون می کرد آدمهای شهر می گفتند غوله دم دمی مزاجه صداقت نداره و همش دروغ میگه تا اینکه آدمها جمع شدند و به غوله گفتند برو گمشو خفه شو...! آقا غوله بی تربیت هم گفت من خواستم بهتون ثابت کنم که شما اینجور هستین و هر کاری می کنید متظاهرین! اصلا من از افسانه نازنین و عاطفه های شما بدم میاد چون همشون لجنن و هر روز که میگذره حالم ازشون بیشتر بهم می خوره خواستم که اینو بدونی بعدم گفت: مازیاران چشم یاری داشتیم خیلی غلط کردیم که انتظار را داشتیم و از اون شهر رفت و دیگه برنگشت بالا آمدیم راست بود پایین آمدیم هم راست بود قصه ما راست بود... ! |